اصلا دوست نداشتم اینجوری شروع کنم...
اصلا دوست نداشتم شروع کنم...
میدونی؟ اینبار میخوام فقط برای تو بنویسم...
نمیخوام مثل دفعه های قبل آخر نوشته بنویسم "ب.ق"، تا تو بخونی...
میخوام فقط واسه تو آپ کنم.... فقط تو......
نمیدونم چجوری احساسمو بیان کنم....
نمیدونم چکار کنم....
وقتی هیچی نمیدونی، خیلی واست سخت میشه....
فقط دارم دیونه میشم....
نمیدونم الان کجایی....
نمیدونم حالت خوبه یا نه....
اصلا:
احساسات عمیق، همیشه بیشتر از گفتنش معنا میدهد.
آره.... هرچی بگم، نمیتونم احساسمو بگم....
پس هیچی نمیگم......
اینجاست که باید سکوت کنم:
سکوت پیانو
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد. به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نميخواد با من بياد." من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خيلي خوبي داشتيم"، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشکرم و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمیدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ب.ق.
)):
بال من مال تو،
فرصت پرواز من پیشکش خنده ی خوشحال تو،
میپری شادِ شاد،
میشوی غرق نفسهای باد...
میرود از خاطرت یاد من و
قصه ی بی بالیم!من ولی یاد تو میافتم و خوشحالیت...
غصه فراموش دلم میشود،
وقت تماشای سبک بالیت............
ب.ق.
اونی که فکر میکردم درکم میکرد،
درکم نمیکرد...
اگه درکم میکرد،
ترکم نمیکرد...
این تویی که درکم میکنی، ترکم نمیکنی......
اگه ترکم کنی، ................
ترکم میکنی؟
یا درکم میکنی؟
آیا تویی که در وحشت خیال،
دل را به تاراج میبری؟
آیا تویی که از پس دیوارهای شب،
نقش جنون بر این دل دیوانه میزنی.
باز دلم هوای گریه می کند.
باز میان گریه ها،
میان آه و ناله ها،
دوباره یاد رفتنت،
مرا به باد میدهی...
پ.ن. دل نوشته ام...
میخواهم با یک جمله از یک نویسنده شروع کنم؛ شروع کنم این جنونی که سراسر زندگیم را فرا گرفته است.
احساسات عمیق، همیشه بیشتر از گفتنش معنا میدهد.
"آلبرکامو"
این جمله را گفتم تا بدانید آنچه که اینجا مینویسم برای فهماندن احساس، خیلی دور است. فقط نشانهای بهسوی جنون.
بگذارید ماجرا را از اول بلکه از 15 دقیقه قبل از وقوع شروع کنم:
1/1/87
ساعت (احتمالا): 9:00 صبح:
داخل حیاط، روی تابی با رنگ آبی آسمانی، زیر درخت توت:
پاها را به زمین فشار میدهم و هرلحظه بر سرعت تاب افزوده میشود. پاها را روی تاب بغل میگیرم و به فکر فرو میروم. به چه فکر میکنم؟ به هیچ. که تمام زندگیم بوده. به پوچی. به احساس پوچی که شاید بارها با فکر خودکشی به سراغم آمده و هردفعه با هراس، آن را از خود راندهام.
15 دقیقه بعد صدایی آشنا از داخل خانه فراخوانی میکند... احساس هراس...
1/1/87
ساعت: 9:17 صبح:
داخل خانه، کنار سفره هفت سین و خیره به تلویزیون:
یا مقلب القلوب و الابصار... یا مدبر اللیل و النهار... یا محول الحول و الاحوال... حول حالنا الی احسن الحال...
تصویری از حرم امام رضا (ع) پخش میشود. سال تحویل میشود.
بیاختیار اشکهایم از چشمانم جاری میشود _ بی آنکه بدانم این اشکها شروع شدهاند که ادامه داشته باشند _ آرام و بیصدا. شاید هیچکس متوجه نشد یا وانمود کرد که متوجه نشده یا اصلا برای هیچکس مهم نبود... احساس سردرگمی...
12 روز از شروع گذشته است. اشکها پایان ندارند. با خودم میگویم شاید تا 353 روز دیگر... ولی کسی چه میداند؟
کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" نوشته "پائولو کوئلیو" با ترجمه "آرش حجازی" را تازه تمام کردهام.
هنوز صحنهی کتاب جلوی چشمم است. با خودم فکر کردم شاید سرنوشت من هم مثل اوست. ورونیکا. از حالا باید دنبال جایی مثل ویلت بگردم(بیمارستان روانی در داستان ورونیکا).
2/1/87
ساعت 9:38 شب:
داخل ماشین درحال رانندگی:
میپرسم: منو میشناسی؟
جواب میدهد: مگه میشه فراموشت کنم؟
اشکم سرازیر میشود اما انقدر بیصدا که متوجه نشود.
می گوید: تمام شد.
احساس میکنم حالا پوچی معنای تازه پیدا میکند.
میگوید: سال نو مبارک...
میگویم: امیدوارم خوشبخت شوید.
میگوید: خداحافظ...
میدانم دیگر همهچیز تمام است.
میگویم: خداحافظ...
میداند همهچیز تمام است ولی آیا میداند؟ نه! خودم نخواستم متوجه شود. پشیمان میشوم که چرا برای همیشه فراموشش نکردم!
سریع ماشین را پارک میکنم تا تصادف نکنم... احساس خفقان...
8/1/87
ساعت 6:20 عصر:
داخل خیابان:
تلفن همراه داخل جیب شلوارم شروع به لرزیدن میکند. گوشی را جواب میدهم. متوجه میشوم این هم دارد تمام میشود. هنوز مغزم کار نمیکند. شاید با یک دقیق مکالمه پایان مییابد. ناگهان واقعیت به مغزم فشار میآورد. دوباره زنگ میزنم. خواهش، التماس... اما انگار ماه گرفته است... احساس جنون...
پ.ن. نمی دانم چرا این ماجرا اینجا بازگو کردم. هرچه فکر میکنم دلیلی نمیبینم.
پ.ن. با خودم فکر میکنم چرا بقیه را خبر کنم که این جنون نامه را بخوانند؟ اصلا میخوانند؟ آیا به حال من فرقی خواهد کرد یا به حال خودشان؟ آیا تحسین خواهند کرد یا مرا دیوانه میخوانند یا به حالم میخندند یا اینکه افسوس میخورند؟ افسوس! به هرحال نمیدانم چه حسی است که باید بروم و همه را خبر کنم. شاید بازگشتی نباشد. دیوانه که حال و روز معینی ندارد...
شب...
در سایههای شب،
در کوچههای تاریک و تنگ،
دنبال چه میگردی؟
شاید ندایی از غیب!
شاید صدایی از شب...
□
در اوج وحشت و تنهایی!
در پرتو سکوت،
شاید که لحظهای،
پر از ترانهها،
شاید دلی،
پر از گلایهها،
شاید تلالویی،
از یک ستاره خاموش در قعر شب...
□
دنبال چه میگردم؟
چه امیدی، چه امید؟
نه دریغا، چه تمنای محالی است
خیال این شب...
□
مگر چهقدر راه است؟
میان عشق و دیدن
میان مرگ و رفتن
در واژههای تلخ،
دنبال چه میگردم؟
ای نمنم باران!
بشکن سکوت این شب...
بشکن سکوت این شب...
"پیانو"
پ.ن. دل نوشتهام...
نگاهم از نگاهت گریزان است
...چشمهایم بارانی است
...آخر چشمانت خیس میشوند
...

هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه میکرد. آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار میخندید.
وقتی تعجبم را در نگاهم دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا میخندم. من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم.
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سر گردان در گوشه چشمش لنگر انداخت٬ باطعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی پس این قطر اشک چیست!
اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟ این قطره اشک نیست نقطه است! میفهمی؟ این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب "ایمانم٬ به عشق مردان" گذاشتم!
من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم! جز ... به یکپارچه گیشان در نامردی!
"کارو"

هنوز عطر تنت در هوای من جاری است...
هنوز رفتن تو در نگاه من باقی است...
هنوز بی تو دلم سرد و پر ز اندوه است...
هنوز جای تو اینجا کنار من خالی است...
پ.ن. دل نوشته ام...

یکباره نالهی پیانو در تیرگی شب سرسام گرفته خاموش میشود و اشکهای من... اشکهای وحشتزده و گیج من هم، همراه با واپسین نالهی پیانو، در پریدگی رنگ گونههای مرطوب و رنگ پریدهام میمیرند...
تنها، یک قطره اشک، یک قطره اشک دل افسرده، در گوشهی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد. فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همهی آن اشکها با آهنگ پیانو مردند! ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد...
دلم هیچ نمیخواهد که قلب آخرین قطرهی اشک دل شوریدهام را بشکنم... با دستمال سپیدم؛ که تنها یادگار "او"ست آهسته پاکش میکنم... آنوقت... آنوقت هیچ: جنون! جنون مرگ... مرگ عشق ناتمامی که همانطور ناتمام ماند...
با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف میزنم: ببین!... تو خودت دیدی که همهی آن اشکها بدون کفن مردند... ولی تو؟..
"کارو"

