تبليغاتX
سکوت پیانو


....

اصلا دوست نداشتم اینجوری شروع کنم...

اصلا دوست نداشتم شروع کنم...

میدونی؟ اینبار میخوام فقط برای تو بنویسم...

نمیخوام مثل دفعه های قبل آخر نوشته بنویسم "ب.ق"، تا تو بخونی...

میخوام فقط واسه تو آپ کنم.... فقط تو......

نمیدونم چجوری احساسمو بیان کنم....

نمیدونم چکار کنم....

وقتی هیچی نمیدونی، خیلی واست سخت میشه....

فقط دارم دیونه میشم....

نمیدونم الان کجایی....

نمیدونم حالت خوبه یا نه....

اصلا:

احساسات عمیق، همیشه بیشتر از گفتنش معنا می‎دهد.

آره.... هرچی بگم، نمیتونم احساسمو بگم....

پس هیچی نمیگم......

اینجاست که باید سکوت کنم:

سکوت پیانو


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:15 توسط پیانو |


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد. به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

 


 تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

  


 روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نميخواد با من بياد." من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه  "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خيلي خوبي داشتيم"، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

  


 يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشکرم و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

  


 نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " تو اومدي ؟ متشکرم"

 ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

  


 سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمیدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


ب.ق.

)):


+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:55 توسط پیانو |


بال من مال تو،

فرصت پرواز من پیشکش خنده ی خوشحال تو،

میپری شادِ شاد،

میشوی غرق نفسهای باد...

میرود از خاطرت یاد من و قصه ی بی بالیم!

من ولی یاد تو میافتم و خوشحالیت...

غصه فراموش دلم میشود،

وقت تماشای سبک بالیت............

 


 

ب.ق.

اونی که فکر میکردم درکم میکرد،

درکم نمیکرد...

اگه درکم میکرد،

ترکم نمیکرد...

این تویی که درکم میکنی، ترکم نمیکنی......

اگه ترکم کنی، ................

ترکم میکنی؟

یا درکم میکنی؟


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:59 توسط پیانو |


آیا تویی که در وحشت خیال،

دل را به تاراج میبری؟

آیا تویی که از پس دیوارهای شب،

نقش جنون بر این دل دیوانه میزنی.

باز دلم هوای گریه می کند.

باز میان گریه ها،

میان آه و ناله ها،

دوباره یاد رفتنت،

مرا به باد میدهی...

 


پ.ن. دل نوشته ام...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط پیانو |


 

می‎خواهم با یک جمله از یک نویسنده شروع کنم؛ شروع کنم این جنونی که سراسر زندگیم را فرا گرفته است.

 

احساسات عمیق، همیشه بیشتر از گفتنش معنا می‎دهد.

"آلبرکامو"

 

این جمله را گفتم تا بدانید آن‎چه که اینجا می‎نویسم برای فهماندن احساس، خیلی دور است. فقط نشانه‎ای به‎سوی جنون.

 

بگذارید ماجرا را از اول بلکه از 15 دقیقه قبل از وقوع شروع کنم:

 

1/1/87

ساعت (احتمالا): 9:00 صبح:

داخل حیاط، روی تابی با رنگ آبی آسمانی، زیر درخت توت:

 

پاها را به زمین فشار می‎دهم و هرلحظه بر سرعت تاب افزوده می‎شود. پاها را روی تاب بغل می‎گیرم و به فکر فرو می‎روم. به چه فکر می‎کنم؟ به هیچ. که تمام زندگیم بوده. به پوچی. به احساس پوچی که شاید بارها با فکر خودکشی به سراغم آمده و هردفعه با هراس، آن را از خود رانده‎ام.

15 دقیقه بعد صدایی آشنا از داخل خانه فراخوانی می‎کند... احساس هراس...

 

 

1/1/87

ساعت: 9:17 صبح:

داخل خانه، کنار سفره هفت سین و خیره به تلویزیون:

 

یا مقلب القلوب و الابصار... یا مدبر اللیل و النهار... یا محول الحول و الاحوال... حول حالنا الی احسن الحال...

تصویری از حرم امام رضا (ع) پخش می‎شود. سال تحویل می‎شود.

بی‎اختیار اشک‎هایم از چشمانم جاری می‎شود _ بی آنکه بدانم این اشک‎ها شروع شده‎اند که ادامه داشته باشند _ آرام و بی‌صدا. شاید هیچ‎کس متوجه نشد یا وانمود کرد که متوجه نشده یا اصلا برای هیچ‎کس مهم نبود... احساس سردرگمی...

 

 

12 روز از شروع گذشته است. اشک‎ها پایان ندارند. با خودم می‎گویم شاید تا 353 روز دیگر... ولی کسی چه می‎داند؟

کتاب "ورونیکا تصمیم می‎گیرد بمیرد" نوشته "پائولو کوئلیو" با ترجمه "آرش حجازی" را تازه تمام کرده‎ام.

هنوز صحنه‎ی کتاب جلوی چشمم است. با خودم فکر کردم شاید سرنوشت من هم مثل اوست. ورونیکا. از حالا باید دنبال جایی مثل ویلت بگردم(بیمارستان روانی در داستان ورونیکا).

 

 

2/1/87

ساعت 9:38 شب:

داخل ماشین درحال رانندگی:

 

می‎پرسم: منو می‎شناسی؟

جواب می‎دهد: مگه میشه فراموشت کنم؟

اشکم سرازیر می‎شود اما انقدر بی‎صدا که متوجه نشود.

می گوید: تمام شد.

احساس می‎کنم حالا پوچی معنای تازه پیدا می‎کند.

می‎گوید: سال نو مبارک...

می‎گویم: امیدوارم خوشبخت شوید.

می‎گوید: خداحافظ...

می‎دانم دیگر همه‎چیز تمام است.

می‎گویم: خداحافظ...

می‎داند همه‎چیز تمام است ولی آیا می‎داند؟ نه! خودم نخواستم متوجه شود. پشیمان می‎شوم که چرا برای همیشه فراموشش نکردم!

سریع ماشین را پارک می‎کنم تا تصادف نکنم... احساس خفقان...

 

 

8/1/87

ساعت 6:20 عصر:

داخل خیابان:

 

تلفن همراه داخل جیب شلوارم شروع به لرزیدن می‎کند. گوشی را جواب می‎دهم. متوجه می‎شوم این هم دارد تمام می‎شود. هنوز مغزم کار نمی‎کند. شاید با یک دقیق مکالمه پایان می‎یابد. ناگهان واقعیت به مغزم فشار می‎آورد. دوباره زنگ می‎زنم. خواهش، التماس... اما انگار ماه گرفته است... احساس جنون...

 


 

پ.ن. نمی دانم چرا این ماجرا اینجا بازگو کردم. هرچه فکر می‎کنم دلیلی نمی‎بینم.

 

پ.ن. با خودم فکر می‎کنم چرا بقیه را خبر کنم که این جنون نامه را بخوانند؟ اصلا می‎خوانند؟ آیا به حال من فرقی خواهد کرد یا به حال خودشان؟ آیا تحسین خواهند کرد یا مرا دیوانه می‎خوانند یا به حالم می‎خندند یا اینکه افسوس می‎خورند؟ افسوس! به هرحال نمی‎دانم چه حسی است که باید بروم و همه را خبر کنم. شاید بازگشتی نباشد. دیوانه که حال و روز معینی ندارد...


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:57 توسط پیانو |


شب...

 

در سایه‎های شب،

در کوچه‎های تاریک و تنگ،

دنبال چه می‎گردی؟

شاید ندایی از غیب!

شاید صدایی از شب...

 

                       

در اوج وحشت و تنهایی!

در پرتو سکوت،

شاید که لحظه‎ای،

پر از ترانه‎ها،

شاید دلی،

پر از گلایه‎ها،

شاید تلالویی‎،

از یک ستاره خاموش در قعر شب...

 

                       

دنبال چه می‎گردم؟

چه امیدی، چه امید؟

نه دریغا، چه تمنای محالی است

خیال این شب...

 

                       

مگر چه‎قدر راه است؟

میان عشق و دیدن

میان مرگ و رفتن

در واژه‎های تلخ،

دنبال چه می‎گردم؟

ای نم‎نم باران!

بشکن سکوت این شب...

بشکن سکوت این شب...

"پیانو"

 


 

پ.ن. دل نوشته‎ام...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:25 توسط پیانو |


نگاهم از نگاهت گریزان است...

چشمهایم بارانی است...

آخر چشمانت خیس میشوند...

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 15:9 توسط پیانو |


هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه میکرد. آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار میخندید.

وقتی تعجبم را در نگاهم دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا میخندم. من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم.

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سر گردان در گوشه چشمش لنگر انداخت٬ باطعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی پس این قطر اشک چیست!

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟ این قطره اشک نیست نقطه است! میفهمی؟ این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب "ایمانم٬ به عشق مردان" گذاشتم!

من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم! جز ... به یکپارچه گیشان در نامردی!

"کارو"


+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:17 توسط پیانو |



هنوز عطر تنت در هوای من جاری است...

هنوز رفتن تو در نگاه من باقی است...

هنوز بی تو دلم سرد و پر ز اندوه است...

هنوز جای تو اینجا کنار من خالی است...


پ.ن. دل نوشته ام...


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:33 توسط پیانو |


                             

یکباره نالهی پیانو در تیرگی شب سرسام گرفته خاموش میشود و اشکهای من... اشک‎های وحشتزده و گیج من هم، همراه با واپسین ناله‏ی پیانو، در پریدگی رنگ گونههای مرطوب و رنگ پریدهام میمیرند...

تنها، یک قطره اشک، یک قطره اشک دل افسرده، در گوشهی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد. فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همهی آن اشک‎ها با آهنگ پیانو مردند! ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد...

دلم هیچ نمیخواهد که قلب آخرین قطرهی اشک دل شوریدهام را بشکنم... با دستمال سپیدم؛ که تنها یادگار "او"ست آهسته پاکش میکنم... آنوقت... آنوقت هیچ: جنون! جنون مرگ... مرگ عشق ناتمامی که همانطور ناتمام ماند...

با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف میزنم: ببین!... تو خودت دیدی که همهی آن اشک‎ها بدون کفن مردند... ولی تو؟..

"کارو"


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:27 توسط |