میخواهم با یک جمله از یک نویسنده شروع کنم؛ شروع کنم این جنونی که سراسر زندگیم را فرا گرفته است.
احساسات عمیق، همیشه بیشتر از گفتنش معنا میدهد.
"آلبرکامو"
این جمله را گفتم تا بدانید آنچه که اینجا مینویسم برای فهماندن احساس، خیلی دور است. فقط نشانهای بهسوی جنون.
بگذارید ماجرا را از اول بلکه از 15 دقیقه قبل از وقوع شروع کنم:
1/1/87
ساعت (احتمالا): 9:00 صبح:
داخل حیاط، روی تابی با رنگ آبی آسمانی، زیر درخت توت:
پاها را به زمین فشار میدهم و هرلحظه بر سرعت تاب افزوده میشود. پاها را روی تاب بغل میگیرم و به فکر فرو میروم. به چه فکر میکنم؟ به هیچ. که تمام زندگیم بوده. به پوچی. به احساس پوچی که شاید بارها با فکر خودکشی به سراغم آمده و هردفعه با هراس، آن را از خود راندهام.
15 دقیقه بعد صدایی آشنا از داخل خانه فراخوانی میکند... احساس هراس...
1/1/87
ساعت: 9:17 صبح:
داخل خانه، کنار سفره هفت سین و خیره به تلویزیون:
یا مقلب القلوب و الابصار... یا مدبر اللیل و النهار... یا محول الحول و الاحوال... حول حالنا الی احسن الحال...
تصویری از حرم امام رضا (ع) پخش میشود. سال تحویل میشود.
بیاختیار اشکهایم از چشمانم جاری میشود _ بی آنکه بدانم این اشکها شروع شدهاند که ادامه داشته باشند _ آرام و بیصدا. شاید هیچکس متوجه نشد یا وانمود کرد که متوجه نشده یا اصلا برای هیچکس مهم نبود... احساس سردرگمی...
12 روز از شروع گذشته است. اشکها پایان ندارند. با خودم میگویم شاید تا 353 روز دیگر... ولی کسی چه میداند؟
کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" نوشته "پائولو کوئلیو" با ترجمه "آرش حجازی" را تازه تمام کردهام.
هنوز صحنهی کتاب جلوی چشمم است. با خودم فکر کردم شاید سرنوشت من هم مثل اوست. ورونیکا. از حالا باید دنبال جایی مثل ویلت بگردم(بیمارستان روانی در داستان ورونیکا).
2/1/87
ساعت 9:38 شب:
داخل ماشین درحال رانندگی:
میپرسم: منو میشناسی؟
جواب میدهد: مگه میشه فراموشت کنم؟
اشکم سرازیر میشود اما انقدر بیصدا که متوجه نشود.
می گوید: تمام شد.
احساس میکنم حالا پوچی معنای تازه پیدا میکند.
میگوید: سال نو مبارک...
میگویم: امیدوارم خوشبخت شوید.
میگوید: خداحافظ...
میدانم دیگر همهچیز تمام است.
میگویم: خداحافظ...
میداند همهچیز تمام است ولی آیا میداند؟ نه! خودم نخواستم متوجه شود. پشیمان میشوم که چرا برای همیشه فراموشش نکردم!
سریع ماشین را پارک میکنم تا تصادف نکنم... احساس خفقان...
8/1/87
ساعت 6:20 عصر:
داخل خیابان:
تلفن همراه داخل جیب شلوارم شروع به لرزیدن میکند. گوشی را جواب میدهم. متوجه میشوم این هم دارد تمام میشود. هنوز مغزم کار نمیکند. شاید با یک دقیق مکالمه پایان مییابد. ناگهان واقعیت به مغزم فشار میآورد. دوباره زنگ میزنم. خواهش، التماس... اما انگار ماه گرفته است... احساس جنون...
پ.ن. نمی دانم چرا این ماجرا اینجا بازگو کردم. هرچه فکر میکنم دلیلی نمیبینم.
پ.ن. با خودم فکر میکنم چرا بقیه را خبر کنم که این جنون نامه را بخوانند؟ اصلا میخوانند؟ آیا به حال من فرقی خواهد کرد یا به حال خودشان؟ آیا تحسین خواهند کرد یا مرا دیوانه میخوانند یا به حالم میخندند یا اینکه افسوس میخورند؟ افسوس! به هرحال نمیدانم چه حسی است که باید بروم و همه را خبر کنم. شاید بازگشتی نباشد. دیوانه که حال و روز معینی ندارد...